تبليغاتX
شب نامه

بودن
جمعه هفدهم آبان 1387 ساعت 22:21

گر بدين سان زيست بايد پست

من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم

بر بلند كاج خشك كوچه بن بست

 

گر بدين سان زيست بايد پاك

من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه

يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك!

زیبا از:احمد شاملو

نوشته شده توسط میثم | موضوع: | لینک ثابت |
نور عشق
جمعه دهم آبان 1387 ساعت 23:49




رهروان كوي جانان سرخوش‌اند

عاشقان در وصل و هجران سرخوش‌اند

جان عاشق، سر به فرمان مي‌رود

سر به فرمان سوي جانان مي‌رود

راه كوي مي‌فروشان بسته نيست

در به روي باده‌نوشان بسته نيست

باده ما ساغر ما عشق ماست

مستي ما در سر ما عشق ماست

دل ز جام عشق  او شد مي پرست

مست مست از عشق او شد مست مست

ما به سوي روشنايي مي‌رويم

سوي آن عشق خدايي مي‌رويم

دوستان! ما آشناي اين رهيم

مي‌رويم از اين جدايي وارهيم

نور عشق پاك او در جان ما

مرهم اين جان سرگردان ما

                                                            *فریدون مشیری*
نوشته شده توسط میثم | موضوع: | لینک ثابت |
مست و هوشیار
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 17:55

محتسب ، مستي به ره  ديد و گريبانش گرفت

گفت : مستي ، زان سبب افتان خيزان ميروي

گفت : مي بايد تو را تا خانه قاضي برم

گفت : نزديك است والي را سراي ، آن جا شويم

گفت : تا داروغه را گوييم ، در مسجد بخواب

گفت : ديناري بده پنهان و خود را وارهان

گفت : از بهر غرامت ، جامه ات بيرون كنم

گفت : آگه نيستي كاز سر در افتادت كلاه

گفت : مي بسيار خوردي ، زان چنين بي خود شدي

مست گفت اي دوست اين پيراهن است ، افسار نيست

گفت : جرم راه رفتن نيست ، ره هموار نيست

گفت : رو صبح آي ، قاضي نيمه شب بيدار نيست

گفت : والي از كجا در خانه خمار نيست

گفت : مسجد خوابگاه مردم بد كار نيست

گفت : كار شرع ، كار درهم و دينار نيست

گفت : پوسيده است ، جز نقشي ز پود و تار نيست

گفت : در سر عقل بايد ، بي كلاهي عار نيست

گفت : اي بيهوده گو ، حرف كم و بسيار نيست

 

گفت : بايد حد زند هشيار مردم ، مست را 

گفت : هشيار بيار ، اين جا كسي هشيار نيست

نوشته شده توسط میثم | موضوع: | لینک ثابت |
کودکانه
پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت 1:42

بوی عیدی  بوی توپ بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو

بوی یاس جا نماز ترمه ی مادربزرگ

 

 با اینا زمستون و سر می کنم

 با اینا خستگی مو در می کنم

 

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه ی عید از شمردن زیاد

بوی اسکناس ِتا نخورده ی لای کتاب

 

 با اینا زمستون و سر می کنم

 با اینا خستگی مو در می کنم 

 

فکر قاشق زدن یه دختر ناز چشم سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

 

 با اینا زمستون و سر می کنم

 با اینا خستگی مو در می کنم

 

عشق یک ستاره ساختن با دولک

ترس نا تموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

 

 با اینا زمستون و سر می کنم

 با اینا خستگی مو در می کنم

 

بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه کم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی

 با اینا زمستون و سر می کنم

 با اینا خستگی مو در می کنم

 با اینا بهارو باور می کنم

*شهیار قنبری*
نوشته شده توسط میثم | موضوع: | لینک ثابت |
خانه تکانی
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 18:18
نوشته شده توسط میثم | موضوع: | لینک ثابت |
تاریک
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 23:59

چه جاي ماه ،

كه حتي شعاع فانوسي

درين سياهي جاويد كورسو نزند

به جز قدمهاي عابران ملول

صداي پاي كسي

سكوت مرتعش شهر را نمي شكند

***

به هيچ كوي و گذر

صداي خنده مستانه اي نمي پيچد

***

كجا رها كنم  اين بار غم كه بر دوش است ؟

چرا ميكده آفتاب خاموش است !

*فریدون مشیری*

نوشته شده توسط میثم | موضوع: | لینک ثابت |
لعنت به چراغ سرخ
چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 0:54

در این سرمای بی پایان زمستان

در این بی اعتماد بازار

که حتی خورشید تاریکی می تاباند

و هر عابر شادان جشن عبور از چراغ قرمز را می گیرد

و صف هایی طویل که برای سرقت از زنبیل پیر زنی بسته اند

در جایی که بر لب عاشقانش بوسه های هوس شعله می کشد

من آرام در گوشه ای منتظرم

منتظر یک بهار

یک حضور

یک شروع

حضوری که چراغها را بردارد چه سرخ چه سبز

لعنت به چراغ سرخ

لعنت به چراغ سبز

نوشته شده توسط میثم | موضوع: | لینک ثابت |
لحظه ديدار
سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 1:57

لحظه ديدار نزديك است .

باز من ديوانه ام، مستم .

باز مي لرزد، دلم، دستم .

باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!

آبرويم را نريزي، دل !

- اي نخورده مست -

لحظه ديدار نزديك است .

* مهدی اخوان ثالث *

نوشته شده توسط میثم | موضوع: | لینک ثابت |
مسافر
شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 1:10

دم غروب، ميان حضور خسته اشيا

نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد

و روي ميز، هياهوي چند ميوه نوبر

به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.

وبوي باغچه را، باد، روي فرش فراغت

نثار حاشيه صاف زندگي ميكرد.

و مثل بادبزن، ذهن، سطح روشن گل را

گرفته بود به دست

و باد ميزد خودرا.

مسافر از اتوبوس

پياده شد:

(( چه آسمان تميزي!))

و امتداد خيابان غربت اورابرد

***

غروب بود.

صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.

مسافر آمده بود.

و روي صندلي راحتي، كنار چمن

نشسته بود:

(( دلم گرفته،

دلم عجيب گرفته است.

تمام راه به يك چيز فكر ميكردم

و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.

خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.

چه دره هاي عجيبي!

و اسب، يادت هست،

سپيد بود

و مثل واژه پاكي، سكوت سبز چمن زار را چرا مي كرد.

و بعد، غريب رنگين قريه هاي سر راه.

و بعد، تونل ها.

دلم گرفته،

دلم عجيب گرفته است.

وهيچ چيز،

نه اين دقايق خوشبو،‌كه روي شاخه نارنج مي شود

خاموش،

نه اين صداقت حرفي، كه در سكوت ميان دو برگ اين

گل شب بوست،

نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف

نمي رهاند.

و فكر مي كنم

كه اين ترنم موزون حزن تا ابد

شنيده خواهد شد. ))

***

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط میثم | موضوع: | لینک ثابت |
آخرین شبانه شاملو در شب نامه
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 0:10

زيبا ترين تماشاست

وقتي

شبانه

بادها

از شش جهت به سوي تو مي آيند،

و از شكوهمندي ياس انگيزش

پرواز ِشامگاهي ِدرناها را

پنداري

يكسر به سوي ماه است.

***

زنگار خورده باشد بي حاصل

هر چند

از دير باز

آن چنگ تيز پاسخ ِ احساس

در قعر جان ِ تو، ـ

پرواز شامگاهي  درناها

و باز گشت بادها

در گور خاطر تو

غباري

از سنگي مي روبد،

چيزنهفته ئي ت مي آموزد:

چيزي كه اي بسا مي دانسته ئي،

چيزي كه

 بي گمان

به زمانهاي دور دست

مي دانسته ئي.

نوشته شده توسط میثم | موضوع: | لینک ثابت |