تبليغاتX
شب نامه

آخرین شبانه شاملو در شب نامه
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 0:10

زيبا ترين تماشاست

وقتي

شبانه

بادها

از شش جهت به سوي تو مي آيند،

و از شكوهمندي ياس انگيزش

پرواز ِشامگاهي ِدرناها را

پنداري

يكسر به سوي ماه است.

***

زنگار خورده باشد بي حاصل

هر چند

از دير باز

آن چنگ تيز پاسخ ِ احساس

در قعر جان ِ تو، ـ

پرواز شامگاهي  درناها

و باز گشت بادها

در گور خاطر تو

غباري

از سنگي مي روبد،

چيزنهفته ئي ت مي آموزد:

چيزي كه اي بسا مي دانسته ئي،

چيزي كه

 بي گمان

به زمانهاي دور دست

مي دانسته ئي.

نوشته شده توسط میثم | موضوع: | لینک ثابت |
گل و ناودان
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 2:8

در عبور از خیابانهای خسته و ابری زمستان

همراه غم و افسوس،همقدم همیشگی

کنار ناودانی پیر،گلی سر سبز و شاداب می رقصید

به همسفر خود نگریستم،شرمنده از این یار خود به راهم ادامه دادم

به سمت جاده های بی هدف

به پشت سر نگاه میکنم،همچنان رقص گل کنار ناودان

لحظه ای مکث میکنم،همراهم کمی جلوتر می ایستد و مرا میخواند...بیا

 من نگاهم به گل و ناودان،صدای همراه همچون مگس در گوشم

می خواهم به سمت ناودان بروم و آن ترانه جادو که گل را در این سرما چنین به رقص وا می دارد را از او بگیرم

همراهم دستم را میگیرد و با پوزخندی عابران را نشانم میدهد،

که به من خواهند خندید،

و من نا خواسته باز با او همراه میشوم

اکنون توی ذهنم است که مدام می رقصد،گل کنار ناودان

آیا حسودی میکنم؟

به که؟

گل؟یا آن پیر دراز؟

همراهم مثل هر وقت تا که من روزنه ای از طراوت میبینم بی مهابا مرا میخواند،

وهم،خیال و رویا هدیه اوست به من،

سراب فردا،فردایی که امروز است

همه فرداهای او دیروز شدند،باز از فردا می گوید

باد سرد حسرت بر تنم می لرزد

پشت سر گرد و غبار بزمه را پوشانده

همراه همچنان همراهست،همقدم،هم نفس

 می ایستم،ناگهان میدوم،می دوم

همراه مات و مبهوت به دنبالم،او هم می دود

نفسش میگیرد،هی مرا میخواند

من ولی می دوم  می دوم

از باد پیشی میگیرم،

من به ناودان رسیدم،بی خیال از غم و سرمایی همچنان گل با او می رقصد،ومن دور از حسرت و همراهم با آنها میخندم

کاش هیچوقت نرسد تا که من باز با گل و ناودان باشم.

نوشته شده توسط میثم | موضوع: | لینک ثابت |