عيد آمد و ما خانه ي خود را نتكانديم/ گردي نسترديم و غباري نستانديم/ ديديم كه در كسوت بخت آمده نوروز/ از بيدلي آن را زدر خانه برآنديم/ هر جا گذري غلغله ي شادي و شور است/ ما آتش اندوه به آبي ننشانديم/ آفاق پر از پيك و پيام است، ولي ما/ پيكي ندوانديم و پيامي نرسانديم/ احباب كهن را نه يكي نامه بداديم/ و اصحاب جوان را نه يكي بوسه ستانديم/ من دانم و غمگين دلت، اي خسته كبوتر/ سالي سپري گشت و ترا ما نپرانديم/ صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند/ ما اين خرك لنگ زجويي نجهانديم/ ماننده افسونزدگان، ره به حقيقت/ بستيم و جز افسانه ي بيهوده نخوانديم/ از نه خم گردون بگذشتند حريفان/ مسكين من و دل در خم يك زاويه مانديم/ طوفان بتكاند مگر "اميد" كه صد بار/ عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم
مهدی اخوان ثالث
چه جاي ماه ،
كه حتي شعاع فانوسي
درين سياهي جاويد كورسو نزند
به جز قدمهاي عابران ملول
صداي پاي كسي
سكوت مرتعش شهر را نمي شكند
***
به هيچ كوي و گذر
صداي خنده مستانه اي نمي پيچد
***
كجا رها كنم اين بار غم كه بر دوش است ؟
چرا ميكده آفتاب خاموش است !
*فریدون مشیری*
در این سرمای بی پایان زمستان
در این بی اعتماد بازار
که حتی خورشید تاریکی می تاباند
و هر عابر شادان جشن عبور از چراغ قرمز را می گیرد
و صف هایی طویل که برای سرقت از زنبیل پیر زنی بسته اند
در جایی که بر لب عاشقانش بوسه های هوس شعله می کشد
من آرام در گوشه ای منتظرم
منتظر یک بهار
یک حضور
یک شروع
حضوری که چراغها را بردارد چه سرخ چه سبز
لعنت به چراغ سرخ
لعنت به چراغ سبز
لحظه ديدار نزديك است .
باز من ديوانه ام، مستم .
باز مي لرزد، دلم، دستم .
باز گويي در جهان ديگري هستم .
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است .
* مهدی اخوان ثالث *
دم غروب، ميان حضور خسته اشيا
نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد
و روي ميز، هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.
وبوي باغچه را، باد، روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي ميكرد.
و مثل بادبزن، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد ميزد خودرا.
مسافر از اتوبوس
پياده شد:
(( چه آسمان تميزي!))
و امتداد خيابان غربت اورابرد
***
غروب بود.
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.
مسافر آمده بود.
و روي صندلي راحتي، كنار چمن
نشسته بود:
(( دلم گرفته،
دلم عجيب گرفته است.
تمام راه به يك چيز فكر ميكردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره هاي عجيبي!
و اسب، يادت هست،
سپيد بود
و مثل واژه پاكي، سكوت سبز چمن زار را چرا مي كرد.
و بعد، غريب رنگين قريه هاي سر راه.
و بعد، تونل ها.
دلم گرفته،
دلم عجيب گرفته است.
وهيچ چيز،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود
خاموش،
نه اين صداقت حرفي، كه در سكوت ميان دو برگ اين
گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا ابد
شنيده خواهد شد. ))
***
ادامه مطلب
