تبليغاتX
شب نامه

خانه تکانی
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 18:18
نوشته شده توسط میثم | موضوع: | لینک ثابت |
تاریک
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 23:59

چه جاي ماه ،

كه حتي شعاع فانوسي

درين سياهي جاويد كورسو نزند

به جز قدمهاي عابران ملول

صداي پاي كسي

سكوت مرتعش شهر را نمي شكند

***

به هيچ كوي و گذر

صداي خنده مستانه اي نمي پيچد

***

كجا رها كنم  اين بار غم كه بر دوش است ؟

چرا ميكده آفتاب خاموش است !

*فریدون مشیری*

نوشته شده توسط میثم | موضوع: | لینک ثابت |
لعنت به چراغ سرخ
چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 0:54

در این سرمای بی پایان زمستان

در این بی اعتماد بازار

که حتی خورشید تاریکی می تاباند

و هر عابر شادان جشن عبور از چراغ قرمز را می گیرد

و صف هایی طویل که برای سرقت از زنبیل پیر زنی بسته اند

در جایی که بر لب عاشقانش بوسه های هوس شعله می کشد

من آرام در گوشه ای منتظرم

منتظر یک بهار

یک حضور

یک شروع

حضوری که چراغها را بردارد چه سرخ چه سبز

لعنت به چراغ سرخ

لعنت به چراغ سبز

نوشته شده توسط میثم | موضوع: | لینک ثابت |
لحظه ديدار
سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 1:57

لحظه ديدار نزديك است .

باز من ديوانه ام، مستم .

باز مي لرزد، دلم، دستم .

باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!

آبرويم را نريزي، دل !

- اي نخورده مست -

لحظه ديدار نزديك است .

* مهدی اخوان ثالث *

نوشته شده توسط میثم | موضوع: | لینک ثابت |
مسافر
شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 1:10

دم غروب، ميان حضور خسته اشيا

نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد

و روي ميز، هياهوي چند ميوه نوبر

به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.

وبوي باغچه را، باد، روي فرش فراغت

نثار حاشيه صاف زندگي ميكرد.

و مثل بادبزن، ذهن، سطح روشن گل را

گرفته بود به دست

و باد ميزد خودرا.

مسافر از اتوبوس

پياده شد:

(( چه آسمان تميزي!))

و امتداد خيابان غربت اورابرد

***

غروب بود.

صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.

مسافر آمده بود.

و روي صندلي راحتي، كنار چمن

نشسته بود:

(( دلم گرفته،

دلم عجيب گرفته است.

تمام راه به يك چيز فكر ميكردم

و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.

خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.

چه دره هاي عجيبي!

و اسب، يادت هست،

سپيد بود

و مثل واژه پاكي، سكوت سبز چمن زار را چرا مي كرد.

و بعد، غريب رنگين قريه هاي سر راه.

و بعد، تونل ها.

دلم گرفته،

دلم عجيب گرفته است.

وهيچ چيز،

نه اين دقايق خوشبو،‌كه روي شاخه نارنج مي شود

خاموش،

نه اين صداقت حرفي، كه در سكوت ميان دو برگ اين

گل شب بوست،

نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف

نمي رهاند.

و فكر مي كنم

كه اين ترنم موزون حزن تا ابد

شنيده خواهد شد. ))

***

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط میثم | موضوع: | لینک ثابت |