|
محتسب ، مستي به ره ديد و گريبانش گرفت گفت : مستي ، زان سبب افتان خيزان ميروي گفت : مي بايد تو را تا خانه قاضي برم گفت : نزديك است والي را سراي ، آن جا شويم گفت : تا داروغه را گوييم ، در مسجد بخواب گفت : ديناري بده پنهان و خود را وارهان گفت : از بهر غرامت ، جامه ات بيرون كنم گفت : آگه نيستي كاز سر در افتادت كلاه گفت : مي بسيار خوردي ، زان چنين بي خود شدي |
مست گفت اي دوست اين پيراهن است ، افسار نيست گفت : جرم راه رفتن نيست ، ره هموار نيست گفت : رو صبح آي ، قاضي نيمه شب بيدار نيست گفت : والي از كجا در خانه خمار نيست گفت : مسجد خوابگاه مردم بد كار نيست گفت : كار شرع ، كار درهم و دينار نيست گفت : پوسيده است ، جز نقشي ز پود و تار نيست گفت : در سر عقل بايد ، بي كلاهي عار نيست گفت : اي بيهوده گو ، حرف كم و بسيار نيست |
|
گفت : بايد حد زند هشيار مردم ، مست را گفت : هشيار بيار ، اين جا كسي هشيار نيست |
بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو
بوی یاس جا نماز ترمه ی مادربزرگ
با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خستگی مو در می کنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه ی عید از شمردن زیاد
بوی اسکناس ِتا نخورده ی لای کتاب
با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خستگی مو در می کنم
فکر قاشق زدن یه دختر ناز چشم سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خستگی مو در می کنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس نا تموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خستگی مو در می کنم
بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه کم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی
با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خستگی مو در می کنم
*شهیار قنبری*

